تبليغاتX
ما آدمهای بد

اسکارلت یا ملانی؟

"ر" با حرارت تمام از مهمانی پسر جوان یکی از سرمایه داران بزرگ کشور می گفت و محل و لباس و پذیرایی و ماشینهای مهمانان را توصیف میکرد و میگفت با این پسر دوست نمی شود چون دختر های دورو بر پسر همه ماشینهای مدل بالا دارند و بسیار زیبا و شیک پوش اند و ...

با تعجب از "ر" پرسیدیم چه ربطی داره؟ تو هم زیبایی، هم مهربان و دوست داشتنی!

اما "ر" با اطمینان می گفت:بسیار زیباتر از من هم برای این پسر پیدا میشه،اونم نه با پراید،با بنز و بی.ام.و

و ما باز تعجب می کردیم و همه در این فکر که:"آیا آنهایی ک بنز و بی.ام.و دارند از "ر" دوست داشتنی تر هستند؟

***********************************

واقعیت این است که یک معامله ساده در حال انجام است،زیبایی و جذابیت در مقابل پول و نفوذ.

تجمل در مقابل تجمل.حتی اگر عاریتی باشد.

اما این اصلا ظالمانه نیست،چرا که هر دو طرف معامله کاملا راضی اند و هر روز هم بیشتر و بیشتر برای هم بازار گرمی میکنند

در این میان تنها چیزی که برای "ر" اهمیت نداشت چیزهایی بود که برای به دست آوردن شان زحمت کشیده بود.تحصیلات اش،باورهایش،سرمایه های اجتماعی اش. و البته در بازاری که او در حال معامله است اینها چندان خریداری هم ندارد.معامله گران در این بازار ماشین پدرتان یا زیبایی خدادادی شما(یا حتی محصول جراحی های زیبایی)را به  آنچه خودتان به دست آورده اید ترجیح میدهند.و البته شما هم.

و این رقابتی است که اگر وجود کسی را بگیرد او را سراسر غرق خواهد کرد و معیارهای کاملا استاندارد شده خود را مثل عینکی برای انتخاب و ارزشگذاری به چشمها خواهد زد. هر چیز امتیازو ارزش خاص خود را دارد:مدل های مختلف ماشین،محل سکونت،مارک لباس،زیبایی صورت،جراحی ها،اندام،میزان سکسی بودن،کیفیت مهمانی ها و...

                                              **************************************

در رمان "برباد رفته" شاهکار جاودان مارگارت میچل خواننده با دو شخصیت اصلی زن سرو کار دارد "اسکارلت" و "ملانی" که اولی بسیار زیبا و جذاب و البته باهوش است و از این زیبایی خود در جذب مردان بسیار استفاده می کند و از اینکه مردان زیادی را مغلوب جذابیت خود کند لذت می برد.و هم از این راه است که به ثروت آنان نیز دست میابد. و دیگری زنی ست آرام با خصوصیات اخلاقی خاصی که بزرگ منشی،فداکاری و صداقت از آن جمله است.وی از این طریق است که مردان و زنان را تسخیر میکند.او می تواند بدون متوسل شدن به زیبایی خود که اتفاقا از آن برخوردار هم هست بسیار معتبر و مورد توجه باشد.

اکثر زنانی که این رمان را خوانده اند در اول دوست دارند اسکارلت باشند.زنی که با کمی شیطنت و عشوه مردان را به دور خود جمع میکند.اما اکثرا در آخر به این نتیجه می رسند که برای همیشگی بودن باید ملانی باشند و این ملانی بودن است که در زندگی راه گشا است.

شکی نیست که همه نوع بشر زیبایی را تحسین میکنند و برای به دست آوردن آن تلاش میکنند اما تلاش برای زیبایی و محبوبیت امروز یکی از آن اهدافی است که کم کم نقش وسیله را بازی می کند عوض کردن ظاهر به هر صورت و با جراحی و میکاپ شاید برای ما ظاهر زیباتری را به ارمغان آورد اما بدون شک رسیدن به این ظاهر زیبا فقط برای این نیست که جلو آینه از دیدن خود لذت ببریم بلکه توجه و تحسین دیگران یکی از دلایل اصلی تلاش ما محسوب میشود.چراکه همه آدمها ابتدا می خواهند اسکارلت باشند و این اسکارلت بودن مسائل دیگری را هم با خود همراه دارد واز آن جمله تامین زندگی و جذب سرمایه به واسطه زیبایی است،(نه به واسطه هیچ تلاش دیگری،فقط با زیبایی ظاهر) ُ در حالی که ملانی بودن مستلزم تلاش برای ساختن است و صبوری در این راه. خب مسلما کمتر کسی است که دومی را انتخاب کند.مگر اینکه از زیبایی بهره ای نبرده باشد.اما این قدم اول است و همه اسکارلت ها یکروز از این رویه خسته خواهند بود و آن زمانی است که می فهمند زندگی چیزهای مهمتری هم به آنها داده ولی هیچکس آنها را ندیده یا خودشان فرصت دیدن اش را به کسی نداده اند.هیچکس در دراز مدت از از ناپایداری ها لذت نخواهد برد.

اما چند درصد ما واقعا دوست داریم ملانی باشیم؟آیا این یک شعار است و پاسخگوی شرایط زندگی امروز نیست؟ اما من فکر میکنم همه اسکارلت ها یکروز به ملانی بودن نیاز خواهند داشت در حالیکه ملانی ها به واسطه بی نیازی درونی خود هرگز نیازی ندارند اسکارلت باشند.آنها هرگز تنها نخواهند بود حتی وقتی دیگر زیبا نباشند اما اسکارلت یکروز تنها خواهد شد و دیگر خودش هم به زیبایی اش اهمیتی نخواهد داد.او برای نجات خود باید پخته ُ صبور و باوقار شود.

                                    *****************************************************

کنش ها و واکنش ها به طور متقابل رفتار اجتماعی را شکل میدهند.اما در دراز مدت این واکنش ها هستند که رفتارها و عادت های اجتماعی را شکل داده وتثبیت میکنند.کنشی که مدتی بی جواب بماند و یا با واکنش منفی روبرو شود کنش مرده و بی اثر است و از گستره رفتار اجتماعی حذف خواهد شد.بنابراین همه مناسبات اجتماعی با تقویت روبرو می شوند که به حیات خود ادامه می دهند.

تا زمانی که "ر" و "ر"ها خود را در معرض قضاوتهایی قرار میدهند که حتی خودشان هم با آن موافق نیستند در واقع پذیرای کنشی هستند که خود، عامل تقویت آن هستند. هیچ رفتار شکل گرفته اجتماعی را یک شبه نمی توان تغییر داد.اما میتوان آن را تقویت نکرد.معامله دو طرفه ای که همه اینروزها با آن درگیر هستیم و هر کدام هم از یکسو آن را تقویت میکنیم هم یک رفتار شکل گرفته و تقویت شده است که برای تغییر باید واکنش ها در مقابل آن از هر دو طرف شکل دیگری به خود بگیرد.(اگر لزومی برای تغییر احساس شود)

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 22:27  توسط ماندانا | 

اینک زمان رفتن است

هر یک از ما به راه خود میرود:

من به سوی مرگ

شما به سوی زندگی!

کدام یک بهتر است؟

تنها خدا می داند...

                                    سقراط

 

یکی از موضوعاتی که اکثر شاعران و نویسندگان و فیلسوفان درباره آن داد سخن سر داده اند و هر چند کوتاه درباره اش نوشته یا گفته اند "مرگ" است ."مرگ" از آن موضوعاتی است که بشر هیچگاه بر سر اش به فلسفه یا نگاه واحدی دست پیدا نکرد.انسانها هر کجای دنیا و با هر فرهنگی گه زندگی کنند نگاه خاصی به مرگ خواهند داشت.

باورهای مذهبی،باورهای سنتی،ایدئولوژی و نوع زندگی هر فرد بر نگاه او به مرگ تاثیرگذار خواهد بود.

آیا مرگ پایان همه چیز و نابودی جسم و روان است؟

آیا مرگ شروع یک زندگی دوباره است؟

آیا مرگ آغاز رهایی است؟ یا آغاز عذاب؟

بی شک نوع باورما نسبت به "مرگ" روی زندگی مان در این دنیا اثر گذار خواهد بود و هر دوی اینها روی چگونگی مرگ ما اثر گذار خواهد بود.

"ویلیام والاس" آزادی خواه ایرلندی که ارتش ایرلند را متحد کرد و در جنگهای پی یا پی ایرلند را به استقلال رساند در نطقی که برای جنگجویان خود میکرد همیشه متذکر میشد که پیش از جنگ به زندگی دیگری فکر کنند:"اگر درباره ورود به جنگ شک دارید به این فکر کنید که اگر برای آزادی سرزمین تان نجنگید و زنده بمانید سالهای بیشتری زندگی خواهید کرد اما همه سرانجام روزی در بستر مرگ خواهید افتاد و آنزمان حسرت مرگ در میدان را خواهید خوردو خواهید دید ارزش اش را نداشته این افتخار را از خود بگیرید"

سامورایی ها یا همان مبارزان سنتی ژاپنی که قوانین خاص منش و مبارزه را توامان دارا بودند مرگ شرافتمندانه را فقط مرگ با شمشیر می دانستند شوالیه ها مرگ روی اسب را افتخار میدانستند و بسیاری از ورزشکاران در رشته های مختلف ترجیح میدهند در میدان ورزش خود بمیرند(آلوارن قهرمان صخره نوردی دنیا آرزو دارد از ارتفاع سقوط کند و لاموراک قهرمان شیرجه المپیک آرزو دارد در آب بمیرد)

اما بسیاری از آدمها نمی خواهند حتی یک لحظه به مرگ بیندیشند چه رسد که به چگونه مردن فکر کنند این انسانها دو دسته اند :یا ترسی از مرگ ندارند و آن را یکبار برای همیشه قبول کرده اند یا آنقدر از مرگ در هراس اند که ترجیح میدهند فقط به زندگی بیندیشند.  وارد این بحث نمی شوم که کدام فرهنگ و ایدئولوژی است که انسانها را به سوی پذیرفتن مرگ سوق میدهد اما به هر حال پذیرفتن مرگ (چه به معنی پایان همه چیز،چه به معنی زندگی دوباره)یک نتیجه مهم برای همه بشریت به همراه دارد و آن انتخاب نحوه زندگی است.شاید اصطلاح خوبی نباشد اما منظور مرا خوب بیان میکند:"قیمت زندگی"

همه آدمها حداقل یکبار در زندگی در شرایط برد و باخت قرار میگیرند.گفتن یا نگفتن یک حقیقت،ایستادن در مقابل سلطه،انتخاب بین عقل و احساس،و از همه مهمترانتخاب بین مرگ و زندگی.واقعیت این است که بسیاری از ما انسانها در همین لحظه در حال کلنجار با این انتخاب هستیم چراکه"قیمت زندگی" بسیاری از انسانها در سراسر دنیا اکنون از مرگ بسیار کمتر است اما ما انسانها اکثرا زندگی بی قیمت را به مرگ با ارزش ترجیح میدهیم.استانداردهایی که برای زندگی سالم انسانها تعیین شده از جمله همه پیمان نامه ها و توافقات بین المللی ساخته و پرداخته خود بشر است اما تنها درصد اندکی از بشریت از همان استانداردهایی که به دست خودشان تعیین شده برخوردارند.

بشر سالها در بردگی و اسارت زندگی گذراند و برای کشته نشدن و اعدام نشدن و ترور نشدن بود که همه این رنجها را تحمل کرد،میلیون ها انسان به این گونه زندگی کردند و سرانجام هم همه به آغوش مرگ رفتند.بسیاری از اردوگاههای کار که در طول تاریخ و در نقاط مختلف جهان سالها بر پا بوده.مملو از انسانهایی بوده که جز زندگی چیز دیگری  در دست نداشتند.اما چرا هر یک تفنگدار میتوانسته 50 تا 60 نفر را کنترل کند؟چون آنها حاضر نبودندتنها داشته خود را با مرگ معاوضه کنند.گرچه همه سرانجام مردند.اما نه در شورش و در تلاش برای آزادی ، بلکه از ضعف و گرسنگی و بیماری.انسانها با اینکه حاضر نیستند زندگی در دست را با هیچ چیز عوض کنند اما حاضر هم نیستند برای بهتر شدن اش تلاش کنند فقط آنرا می خواهند حتی با خفت و سرافکندگی و اینجاست که ارزش و زیبایی مرگ رخ می نماید.

چه بسا در این معامله یا شاید مبارزه گاه به جای مرگ زندگی بهتر حاصل شود.

                                               ***********************************

بشر همواره از ارزش و زیبایی زندگی داد سخن سر داده است اماچرا زیبایی و ارزش مرگ همیشه نادیده گرفته شده؟

گاهی مرگ بسیار برتر از زندگی است. مرگ میتواند یک زندگی رقت انگیز را زیبا و با ارزش کند.مرگ میتواند فریاد حقایقی باشد که سالها زندگی نمی تواند آنها را بیان کند. گاهی یک مرگ سالها در خاطر زندگی ها جاری میماند.

در این میان یک چیز مسلم است و آن اینکه همه می میریم اما نه مثل هم.مرگ بعضی از انسانها با ارزش تر از سالها زندگی انسانهایی است که برای چند سال بیشتر زنده بودن همه ارزشهای خود را فدا کردند. مرگ با افتخار به اندازه زندگی با افتخار ارزشمند است.

("انسان معجزه یی ست هنگامی که زانو نمی زند،انسان معجزه یی ست هنگامی که میگوید: نه!    " از کتاب یک مرد"اوریانا فالاچی")

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 19:48  توسط ماندانا | 

ارغوان! شاخه هم خون جدا مانده من،آسمان تو چه رنگ است امروز؟

 

در آستانه سال نو من به دوستان بسیاری می اندیشم.به آنهایی که صمیمی تر و هم داستان تر اند و به آنهایی که عزیزاند اما نه چندان

نزدیک.برای همه رویاهایی زیبا در سر دارم.همه را شاد میخواهم.همه را آنطور که می خواهند باشند می خواهم.

بعضی ها همین حوالی اند و گهگاه با هم دیدار می کنیم.بعضی در شهرهای دیگر و دوستان عزیزی هم بسیار دورتر از اینها.

قلب ام برای همه شان،برای شادی و سلامتی و آرامش شان می تپد.برای شاد بودن شان چه در وطن و چه در غربت

اما میخواهم برای سال پیش رو بهترین آرزوی خود را برای دوستانی داشته باشم که بسیار دلتنگ و چشم به راهشان هستم

عزیزانی که میتوانستند همین حالا در کنار خانواده خود یا در آنسوی مرزها در بهترین شرایط و بهترین دانشگاه ها باشند.

میتوانستند در آرامش و شاید کمی بی خیالی روزگار بگذرانند اما ...خفتگان را گر سبکباری خوش است شبروان را رنج بیداری

خوش است

به امید آزادی دانشجویان در بند

                            بهارا ببین تا چه پرورده ایم                         ز خون دل خود گل آورده ایم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 12:57  توسط ماندانا | 

 دوستانم کلاس عرفان رفته اند و درحالیکه تند و تند مراقبه می گویند: نباید برای هیچ چیز غمگین بود،می گویند تکامل روح،می گویند انرژی کائنات،می گویند ابرآگاهی...

دوستانم فعال حقوق بشر شده اند و در حالیکه تند و تند در نشست ها و سمینارهای مختلف شرکت میکنند می گویند:حقوق قومیت ها،حقوق کودک،آزادی بیان...

دوستانم مدافع محیط زیست شده اند و در حالیکه تند و تند به کوه و کویر و جنگل سفر میکنند می گویند: گرمای زمین،می گویند گونه های در حال انقراض،می گویند لایه اوزون...

دوستانم مدرک دکترا می گیرند و درحالیکه تند وتند کتاب می خوانند می گویند: علم،می گویند فلان دانشگاه،فلان انستیتو، نامهای قلمبه به زبان می آورند و اصلا وقت ندارند

دوستانم هنرمند شده اند و در حالیکه تند و تند نقاشی می کشند و ساز میزنند و می گویند: رئالیسم،هنر مدرن،رهایی از دنیای مادی،زندگی هنری،تیپ هنری ...هنری...

بسیاری دوستانم هم جزوهیچکدام اینها نیستند و در همین شهر،در همین کشور در حال زندگی اند.بعضی هاشان همین حالا در زندان اوین اسیراند و هیچ وقت هم جایی سخنرانی نکرده اند و از خیلی چیزها که عرفا را به لرزه می اندازد نترسیده اند

بعضی هاشان در حال پرستاری شبانه روزی از پدر یا مادر یا فرزند بیمارشان هستند و هیچوقت نتوانسته اند در سمینارهای حقوق بشر شرکت کنند.اکثرشان سالهاست جز مسیر بیمارستان،داروخانه هلال احمر و دفاتر بیمه راه دیگری را نرفته اند

بعضی هاشان هرگز تنوانستند درس بخوانند و هیچکس هم نپرسید چه چیز را دوست دارند.تا چشم باز کردند در کوره پزخانه و کارگاه فرش بافی و بازیافت شهرداری بودند

بعضی هاشان که دانشجو هستند و هیچوقت هم حرفی از حقوق بشر و مدرک دکترا نمی زنند در خانه کودک شوش و پاسگاه نعمت آباد به بچه های خیابان سواد یاد میدهند

بعضی از دوستانم نابینا،بعضی ناشنوا و بعضی معلول اند و در همین شهرها،همین حوالی، در حال فعالیت اند تا روزی دیده شوند و بعضی دیگر که سالم اند در حال یاری شان هستند

در همین زمان آدمهای زیادی در این کشور یا در دیگر نقاط دنیا در حال تلاش بی وقفه و شبانه روزی برای درمان بیماری های کشنده ،کشفی جدید در کائنات،یا رساندن غذا به کودکان گرسنه آفریقا هستند

                                     **********************************************

بسیاری از ما آدمها وقتی پا به عرصه ای می گذاریم آنقدر هیجان زده ایم که می پنداریم اولین کسی هستیم که آن عرصه را" کشف کرده ایم" و خود را مرکز کائنات می بینیم. فریاد می زنیم:"من درست میگویم. مرا ببینید"

آدمها هر چه کوچکتر باشند خود را بزرگتر می پندارند و آنها که بزرگ اند اصلا دیده نمی شوند و شنیده نمی شوند.چون آنها هستند که می دانند دنیا چقدر بزرگ است

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 20:56  توسط ماندانا | 

ولی مکالمه،یکروز محو خواهد شد

و شاهراه هوا را

شکوه شاهپرک های انتشار حواس

سپید خواهد کرد

برای این غم موزون چه شعر ها که سرودند!

بیش از یکسال پیش بود که داستان زیبایی را از زبان دوست خردمندام سهیل فارسانی شنیدم.داستان کوتاه و زیبایی بود و بسیار

درگیرام کرد. تا ماه ها بعد در همه اتفاقات زندگی ام آنرا به یاد می آوردم و از آن الهام می گرفتم.بعد ها فهمیدم این درگیری، دغدغه

ذهنی بسیاری از دوستان و اطرافیان ام است اما تا آنزمان جرقه ای نخورده بود که اهمیت اش را درک کنم .

اگر خواننده این بلاگ بوده باشید این دغدغه را در مطلب "دنبال پرنده مان نرویم"خوانده اید.اما چند روز پیش با مطالعه نظریه جورج کلی

روانشناس و نظریه پرداز آمریکایی،دوباره ذهن ام درگیر پرنده بازیگوش،داستان سهیل فارسانی و همه باید ها و نباید های جوانی مان شد.

                                                 ********************************************

جورج کلی در نظریه شخصیت خود به نام"نظریه شناختی" عنوان میکند افراد برای همه اعمال خود سازه های رفتاری دارند که این

سازه های قدرتمند اساس همه رفتارهای آنان را در زندگی تشکیل می دهند.

این سازه ها ساخته خواستها و تمایلات والدین افراد هستند که با رفتار و تشویق و تنبیه خود آنها را در وجود کودکان شان تثبیت کرده اند

.در واقع والدین قواعد زندگی کودکان شان را پیش از آنکه خود تصمیم بگیرند چگونه باشند و چگونه زندگی کنند تعیین می کنند.

آنان با تثبیت سازه های ذهنی دلخواه خود درباره هر پدیده ای در ذهن کودک، رفتار و برخوردآینده او را درباره آن پدیده یا موقعیت از پیش

تعیین می کنند.به این ترتیب کودکان در آینده، سازه های از پیش ساخته خود را در برخورد با زندگی به کار می برند و آنگونه که والدین

شان می خواسته اند دنیا را می بینند

.بسیاری از افراد این رویه را برای همه عمر ادامه میدهند و هرگز اصول، دیدگاه وشناخت های خود را مورد بازبینی قرار نمی دهند،اما کم 

نیستند کسانی که پس از سالها زندگی با سازه های خاص خود، در نوجوانی و اکثرا در جوانی و پس از عبور از بحران هویت دچار تحول و

تردید در روند زندگی با قواعد شناختی شان میشوند.این تغییر معمولا پس از از دست دادن چند موقعیت دلخواه یا پشیمانی از فرصت

سوزی های مکرری حاصل می شود که نتیجه" سازه های شخصی" بوده اند، اما مثل همیشه فرد را راضی نکرده اند.

افرادی که سازه های افراطی" آینده نگری و برنامه ریزی در همه امور" در آنها تثبیت شده بیش از هر کسی در چنین شرایطی درمانده

خواهند شد،چرا که سازه های ذهنی آنان هرگز اجازه بهره مندی از"حال" را به آنان نداده و همه انرژی و تمرکز آنان را معطوف آینده کرده،

بی آنکه تضمینی برای آن" آینده آرمانی" وجود داشته باشد.

"آینده"،رویای شیرینی است که اکثر انسانها برای آن زندگی میکنند و به فرزندان خود هم یاد میدهند برای "موفق و خوشبخت" بودن

اینگونه باشند."اینده"باوری" امن" است که انسانها به آن پناه می برند و در پناه آن "حال "را از دست می دهند یا به عبارتی "زندگی

درحال" را حتی اگر دلخواه و ایده ال شان باشد فدای زندگی در آینده ناشناخته و مبهم میکنند.آینده ی دوری که حتی شاید هیچگاه

نتوانند در آن زندگی کنند!

رویای امنیت همواره بعنوان یک سازه شناختی قوی بین نسل ها تثبیت شده و می چرخد و در مسیر خود افراد پشیمان و درمانده

بسیاری را بر جای می گذارد.انسان ها با ساختن اصول و قواعد خشک برای خود و حتی تثبیت آن اصول در زندگی فرزندان خود موهبت" 

زندگی جاری در لحظه ها" را از خود واطرافیان شان دریغ میکنند.

این پدیده در جوامع سنتی که به افراد اجازه ابراز خواست ها و دیدگاه های نو داده نمیشود بیش از دیگر جوامع قدرتمند است در این

جوامع به جای اینکه سازه ها بوسیله نیازهای افرادشکل بگیرند افراد با سازه های موجود شکل می گیرند و مسئول حفظ آنها هستند.

در نهایت افراد پس از سالها زندگی طبق سازه های شناختی القا شده به ذهن شان یک روز می بینند آنگونه که خواسته اند زندگی

نکرده اند و سالهای زندگیرا از دست رفته و تلف شده می بینند چرا که همواره در پی تبعیت از اصول شناختی بسته و خشکی بوده اند

که چه بسا انتخاب خودشان هم نبوده است.

پیش از اینکه به دنیا بیایند نام و مذهب و ملیت داشته اند و خوب ها و بد ها تعیین شده بودند.حتی نعیین شده بوده چگونه خواب ببینند

و چگونه عاشق شوند.

شاید اگر آنان "در لحظه زیسته بودند" احساس امنیت و رضایت بیشتری می داشتند و نیازی هم نبود به آینده ای ییندیشند که روزی

مانند "حال" از دست میرود.

سرنوشت اکثر انسانها مانند سرنوشت خانواده و اطرافیان شان خواهد بود اما افسوس که این انسانها همان الگو را هم پس خواهند

داد و فرزندان شان را هم به اجبار با سازه های خود همراه میکنند .فرزندان با سازه های شناختی چند صد ساله والدین خود همراه

شده و طراوت،هیجان و رهایی خود را در این زندگی خشک و از پیش ساخته تباه میکنند.نه فرصتی برای تجربه،نه برای خلاقیت،نه برای

خود بودن.اما کی و کجاست زمان رهایی از سازه های دیگران؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:56  توسط ماندانا | 

 درخت کوچک من به باد عاشق بود 

من خبر وقوع زلزله بم را ظهر آنروز از زبان دختر عمه معمارم شنیدم،او با ناراحتی شدید گفت:"ارگ بم ویران شد"!

وقتی به بم رفتم و عواقب زلزله را از نزدیک دیدم خیلی دلگیر شدم.اینهمه غصه چطور میتوانست یکجا به زمینی حمله کند؟!

ویرانی،مرگ،تنهایی،کودکان بی سرپرست،مادران و پدران داغدار،گرسنگی... در این بلبشو گور بابای ارگ!

اما در میان اینهمه عظمت و زیبایی ارگ حتی در ویرانی آدم را به فکر وا میداشت!!! شاید من نمیفهمم!

                                                ************************************

در انجمن حمایت از حیوانات برای انتقال حیوانات به خانه های امن و راحت تلاش زیادی میشود،هر هفته چندین حیوان حتی حیوانات 

خیابانی پناه داده میشوند و برای نگهداری و انتقال آنان افراد زیادی در تکاپو هستند.در یک برنامه تلویزیونی یکی از اعضای این انجمن 

علیه سیرک ایران و ایتالیا صحبت کرد واعتراض انجمن را در مورد آزار حیوانات اعلام کرد.به محض اتمام مصاحبه مجری دیگری گفت:"کاش

اینهمه حساسیت درباره آدمها هم وجود داشت"!!!،        

مدتها پیش هم در یک گزارش مطبوعاتی از یکی از اعضای این انجمن سوال شد:"چرا اینهمه نیرو را صرف حیوانات میکنید؟!"!!

                                                      **************************************

آقای گلشنی در برنامه طبیعت زنده در حال راهنمایی کردن کسانی است که از اقصی نقاط دنیا برای حل مشکل باغچه و باغ و گلدان 

هاشان با او تماس میگیرند یکی از اسپانیا نگران محبوبه شب اش است،دیگری از مکزیک میخواهد درباره درخت خرمالو در مکزیکو سوال

کند و یکی در انگلیس میخواهد باغچه سبزیجات اش را از دست گیاهان هرز نجات دهد.  "ش" با عصبانیت کانال را عوض میکند :"مردم

بیکار!تو این بکش،بکش نفت و غذا و انتخابات آمریکا نگران محبوبه شبشونن"!

                                                       ****************************************

"ف" ناخن کاشته و هر بار که برای ترمیم و دیزاین ناخن های کاشته شده به آرایشگاه میرود به قول "ر" پولی را که میتواند خرج یک کیف

یا کفش کند به ناخن میده "هر بار "ر" لذت "ف" را از دیدن ناخن های طراحی شده اش میبیند همین جملات را تکرار میکند."ر" درباره

دوست دیگرمان هم که علاقه به خرید قاب عکس های  مختلف دارد همین حرف را میزند و مرتبا حساب میکند او با پول قاب ها چه

چیزهای دیگری برای خودش میتواند بخرد!

                                                            *************************************

چند سال پیش دوستی قدیمی مطلبی را از یک کتاب برایم نقل کرد که جز خود مطلب اطلاعات دیگری به یادم نمانده:

"مردی در کنار ساحلی قدم میزد که پر بود از ستاره های دریایی که امواج به ساحل آورده بودشان،مرد در حال قدم زدن خم میشد و 

ستاره هایی را که سر راه اش بودند به دریا  می انداخت،فرد دیگری در ساحل که مدت زیادی کار او را زیر نظر داشت خوداش را به او 

رساند و گفت:"بین اینهمه ستاره به ساحل رسیده این چند دانه که تو به آب  می اندازی چه تاثیری دارد" مرد درحالیکه ستاره

در دست اش را به آب پرتاب میکرد گفت:"برای این یکی که تاثیر دارد".

 داشتن یک ستاره دریایی که انداختن اش به دریا برای ما رضایت بخش باشد حق همه ماست و هیچ اهمیتی ندارد که ستاره ما در نظر

دیگران بی ارزش یا عبث باشد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:45  توسط ماندانا | 

دختر24،5 همسایه روبروصندوقدار شیفت شب رستوران است هر شب ساعت 12 تا 12:30 شب به خانه می رسد و چند چشم کنجکاو همیشه در پی کشف این رفت و آمد هستند.

بالاخره یکروز در جمع زنان محل این مسئله حیاتی مطرح شد و ..."راستی این دختر همسایه روبرو..."

و آنروز شروع یک داستان جدید بود،برای مدتی همه سرگرمی جدیدی داشتند.سلول خاکستری مغز ها به کار افتاد،کجاست؟با کیه؟

چکار میکنه؟!!!،و همه نظر می دادند،بهترین نظرها منفی ترین آنها بود و همه در حالیکه چشمهاشان از ذوقی غریب برق میزد

سر تایید تکان میدادند"آره،حتما همینطوره".

                                                                     ***********************

"ن" دختر خوشگذرانی بود، بسیار زیبا و اصلا اهل حجاب و قید و بند نبود،تا اینکه سرو کله خواستگار جدیداش پیدا شد.

جواب منفی بود چون خانواده داماد مذهبی و سنتی بودند و پسرشان عروس "محجبه" می خواست.

اما بالاخره با اصرار معرف خانواده ها قرار خاستگاری گذاشتند و کمتر از 1 ماه بعد مراسم عقد برگزار شد.

حالا وقتی "ن" سوار بنز مد بالای همسر اش میشود و به خیابان می رود نسبت به دختران جوانی که بدون حجاب درست و حسابی

کنار خیابان استاده اند اظهار انزجار میکند!

"ن" این دختر ها را "خود فروش" میداند چون" زیبایی" خود را به" پول مرد" می فروشند.

                                                                      ************************

خانم "ا" منشی آرایشگاه دختر 25 ساله اش را به ازدواج مردی با زن و 2 فرزند در آورده و میگوید"زن اول دامادم

ناسازگاره،خب مرد بیچاره چه گناهی کرده؟در عوض دخترم اینقدر باهاش خوب تا کرده که همیشه خونه دخترمه،ماه به ماه بچه هاشو نمی بینه"

خانمی از مشتریان قدیمی بعد از کوتاهی موها سالن را ترک میکند،خانم "ا" به محض خروج مشتری رو به 2 مشتری قدیمی دیگر میکند:

"این خانم سر 40 سالگی فیلش یاد هندوستان کرده با یه پسر 35 ساله ازدواج کرده! خجالتم خوب چیزیه!"

خانم ها سر را به علامت تایید تکان میدهند

خانم "ا" ادامه میدهد:"ایندفعه که بیاد میخوام یه تیکه درشت بار اش کنم" و ابرو بالا می اندازد

                                                              *************************

پیشنهاد سرآشپز:"بیایید آدم بدی باشیم تا دیگر مجبور نباشیم برای خوب بودن با هم مسابقه دهیم،این میدان برنده ندارد."

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 13:19  توسط ماندانا | 

 

فضلای فکور و فضله های فاضل روشنفکر

 

فروغ عزیز این ایمیل را از دنیای زنده ها برایت می فرستم(تاکید میکنم چون ممکن است با دنیای شما اشتباه گرفته شود)

متاسفانه خبر های خوبی برایت ندارم

آن پری کوچک غمگینی که در شعر تولدی دیگر به زندگی اش در اقیانوس اشاره کردی را به خاطر داری؟

متاسفانه دیشب توسط گشت ارشاد دستگیر و راهی اداره مبارزه با مفسد اجتماعی شد

خبر دیگر اینکه پرنده ای که هر روز صبح به آفتاب سلام میداد به عنوان آخرین باز مانده گونه خود دیروز در منطقه محافظت شده شکار شد.

آن پنجره ای که برایت کافی بود و به لحظه نگاه و آگاهی و سکوت باز میشد را هم کوبیدند و یک برج بلند با چند پنت هاوس ساختند

مردی که صبور و سنگین و سرگردان میگذشت به جرم تبلیغ علیه نظام به اعدام محکوم شد

آه راستی علی کوچیکه علی بونه گیر رو که یادت هست؟! حال اش بد نیست،افتاده تو کار کراک و کوکایین.

آن صدای زندانی،آن آخرین صدای صداها به سلول انفرادی انتقال داده شد

و ماهی ها،قرمزها،سبزها،طلایی ها ... همه صید شدند

آه فروغ جان دخترکی که با امیدی گرم و شادی بخش افسانه میخواند؟او را در بازار دبی به قیمتی خوب بردند...

دختری که خنده کنان راز حلقه زر را می پرسید هنوز در راهروهای دادگاه به دنبال مهریه است

راستی فروغ جان این اواخر یکی از اشعارت اینجا کامل شد

"آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست..."

حالا مدتی است پایان راه پیدا شده است یا طلاق است یا قتل

آن کسی هم که خواب دیده بودی می آید ارتش آمریکا بود که آمد افغانستان و عراق را گرفت و همه را حسابی خوشبخت کرد!!!

اینهم خبرهای ما در این دنیا

تو هم از آن دنیا برای ما بنویس،آنجا وضعیت برق چطور است؟ قیمت نفت بالا رفته؟

 

تو راست گقتی فروغ جان :آنروزها رفتند

آنروزهای خوب،آنروزهای سالم سرشار

و همه دخترانی که گونه هایشان را با شمعدانی رنگ میزدند

اکنون زنانی تنها هستند

اکنون زنانی تنها هستند

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 23:3  توسط ماندانا | 

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

 

چندی پیش فیلمی با نام "سنگسار ثریا میم" در فستیوال تورنتو اکران شد که برای اولین بار از موضوع

سنگسار که پیش از این به طور مستند نمایش داده شده بود یک فیلم داستانی ارائه کرده بود.

فیلم حاوی بازسازی کامل صحنه های سنگسار یک زن در یکی از روستاهای ایران است،با تمام جزئیات.

اگر این فیلم بتواند پخش کننده مناسبی پیدا کند در همه دنیا اکران خواهد شد و در فستیوال های دیگری هم

به نمایش در خواهد آمد.

نمی دانم در چنین شرایطی باید چه احساسی داشت؟

من همیشه این آرزو را داشتم که روزی صدای نحیف و خفه زنان تحت ظلم به گوش جهان برسد،به گوش

دلسوزان و نهادهای حقوق بشر،حتی به گوش مردم عادی چون من به رسوایی ظالم علاقه مندم(به همین خاطر

هم از اتفاقات دانشگاه زنجان خیلی خوشحال شدم)

این فیلم و امثال آن دقیقا این کار را انجام میدهد و مردمی آنسوی دنیا و شاید بسیاری از فعالان و دست اندر کاران

حقوق بشر پای تماشای این فیلم وحشتناک بنشینند و یک لحظه ،حتی فقط یک لحظه توحشی را که در حق انسان ها آنهم در عصر

کامپیوتر و فضا و نانو تکنولوژی اعمال میشود حس کنند.

اما هنوز نمی دانم در چنین شرایطی باید چه احساسی داشت؟

آیا ما این هستیم؟آیا این صدایی است که ما سالها تلاش کردیم به گوش دنیا برسانیم؟

آیا دنیا باید از ما بترسد؟

آیا ما باید تک تک مردم دنیا را توجیه کنیم که این ما نیستیم و کسان دیگری هستند که اتفاقا از ما هستند؟

و این تضاد را چه میتوان کرد؟

آیا باید دوست داشته باشیم فیلمهایی که از ایران می بینند شیک و متمدن باشد؟

آیا باید بخواهیم به جای روستاهای دور افتاده و سنگسار و فقر و توحش از شمال تهران و دانشگاه شریف و

شهرک های خصوصی فریدون کنار و کلار دشت فیلم بسازند؟

چیز هایی هست که باید دیده شود و باید دانسته شود،چیز هایی هم هست که ما دوست داریم و ترجیح میدهیم دیده شود

شاید در درونمان هرگز ایندو یکی نبودند،چون ما هرگز شرایطی جز این که هستیم را درک نخواهیم کرد

به کدام فکر کنیم؟ به آنچه باید دیده شود یا آنچه دوست داریم دیده شود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 17:39  توسط ماندانا | 

                                                      دنبال پرنده مان نرویم

صفحه اول

فریبا وفی در رمان پرنده من از پرنده ای میگوید که سرنوشت هر انسانی را رقم می زند.پرنده هر کس،هر کجا بنشیند صاحب خود را به همان نقطه و شرایط میخواند و راه گریزی نیست.

                                                     **************

پرنده ما مثل پرنده داستان وفی سرنوشتی را برایمان رقم میزند که نقش هایش را خودمان تعیین نکردیم و چه بسا به خوبی از عهده شان بر نمی آییم،شاید بسیاری از ما پس از سالها تعقیب پرنده مان،سرانجام از خود بپرسیم آیا این بار هم باید بروم؟

                                             ***********************

یکی از افسانه های کهن ایرانی "قصه بخت" است.داستانی شیرین و بسیار کهن که روایتگر سفر طولانی یک قهرمان برای  یافتن "بخت" و پرسیدن آینده از زبان اوست.مسافر در راه با انسانها و حیوانات بسیاری هم صحبت میشود و برای آنها از  "بخت" و دست او در سرنوشت می گوید و همه مخاطبان هم از او یک خواهش دارند:"سرنوشت ما را هم از بخت بپرس".

مسافر بعد از دیدار با بخت باز میگردد و "سرنوشت محتوم" همه مخطبان را به آنها می رساند.

***************************

صفحه دوم

درمقدمه کتاب عکس"ایران،سرزمین افسانه ای" یکی از عکاسان گروه مینویسد:همه جای ایران زیبا و پر از جاذبه های عکاسی است .آدم نمیداند کدام را انتخاب کتد و از کدام بگذرد اما به هر حال دل هر کس یک جا را می گیرد و هر کس به دنبال عشق و جاذبه خاص خود اش می رود،سرانجام آن جایی زیبا تر است که دل آدم پسندیده باشد:

"گفت معشوق به عاشق کای فتی

تو به غربت دیده ای بس شهرها

پس کدامین شهر ازآنها خوشتر است؟

گفت:آن شهری که شهر دلبر است"

***

پرنده هر کدام از ما سالها ما را با خود میکشد و از جایی به جایی دیگر می برد.اما این فقط پرنده ما نیست که پای حرف دل ما نمی نشیند ُاکثر ما نه تنها تسلیم بال زدن های پرنده خود هستیم بلکه ناچاریم مسیر پرنده اشخاص دیگری را هم دنبال کنیم. گاه سالها به دنبال پرنده دیگران هستیم و هر کجا او میرود ما هم رهسپار میشویم

همیشه پرنده ها محیط تازه و پر آب و دانه را تعقیب نمی کنند،گاهی پرنده مان در وادی خشکی مینشیند و تاوان خشکی و برهوت اش را صاحب اش  باید پس دهد،گاهی به قلب دسته های بزرگ پرنده میزند و زخمی و شکست خورده میشود،گاهی هم که عاقل و سر به راه میشود تا میخواهد خودی نشان دهد پرنده ای پیش از او تصمیم می گیرد و پرواز میکند.

ما اکثر عمرمان را به دنبال پرنده دیگری طی میکنیم،پرنده پدر،پرنده مادر،پرنده همسر،پرنده فرزندان و...

حکایت ما و پرنده هامان عکس عینیت هاست،پرنده مان در قفس ما نیست،ما در قفس او هستیم.

ما در مقابل پرنده هایی که احاطه مان کرده اند تنها یک راه داریم:فراموششان کنیم.آنها بی ما زنده نخواهند ماند.

پرنده هایی خواهند بود سرگردان و بی هدف که دیگر کسی به دنبال رد شان نمی رود.

خودمان پرنده خودمان میشویم و به آنجایی پرواز میکنیم که سالها پرنده مان گم اش کرده بود.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 22:16  توسط ماندانا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سالها هر جا و هر زمان در تکاپو بودیم تا ثابت کنیم چقدر خوب هستیم.چقدر تلاش کردیم!.

چه رنجی کشیدیم تا خوب باشیم!.

دوست داشتیم دیگران تاییدمان کنند و به خوب بودنمان شهادت دهند.آه چه تلاش عبثی!

بسیار طول کشید تا فهمیدیم خوب بودن یک مفهوم مجرد است.

باید به خوب بودنمان باور داشته باشیم بی آنکه مانفع خاصی برایمان داشته باشد یا برای جلب رضایت

دیگران باشد. نباید خوب بودنمان از ترس بد بودن میلرزید.

ما میخواستیم خوب باشیم چون به خوب بودن ایمان داشتیم و این کافی بود.

اما کم کم ماجرا از اینهم فراتر رفت.ما حتی حاضریم به همه بگوییم بد هستیم. چرا که دیگر هیچ مفهومی مانند گذشته دست خورده باقی نمانده .

اینروزها هر کس بد است خیلی هم خوب است.

اینروزها اگر کسی ما را بد،سوسول،خراب،معلوم الحال،... خطاب کند ما نمی رنجیم. مگر بد بودن چه عیبی دارد؟

اینروزها آدمهای بد شریف تر،صادق تر و آزاده تر ازآدمهای خوب زندگی میکنند و بد بودنشان مایه آرامش دیگران است.

پس ما بد هستیم تا خوب نباشیم ،نه برای اینکه بد بودن خوب است بلکه برای اینکه اینروزها خوب بودن بد است.


نوشته های پیشین
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
پیوندها
مخالف شکار و شکارچی - عبدالرضا باقری
کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت
یکی دیگه(پیام احتسابیان)
دفتر ما(امیر حسین ایرجی)
انجمن حمایت از حقوق کودکان
کورسو(مرتضی اصلاحچی)
گاه نوشت(علی عزیزی)
حرکتی دیگر(میثم قهوه چیان)
قاصدک(فاطمه فنائیان)
دست نوشته های یک لیبرال دموکرات(رشید اسماعیلی)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM