تبليغاتX
ما آدمهای بد

                                                      دنبال پرنده مان نرویم

صفحه اول

فریبا وفی در رمان پرنده من از پرنده ای میگوید که سرنوشت هر انسانی را رقم می زند.پرنده هر کس،هر کجا بنشیند صاحب خود را به همان نقطه و شرایط میخواند و راه گریزی نیست.

                                                     **************

پرنده ما مثل پرنده داستان وفی سرنوشتی را برایمان رقم میزند که نقش هایش را خودمان تعیین نکردیم و چه بسا به خوبی از عهده شان بر نمی آییم،شاید بسیاری از ما پس از سالها تعقیب پرنده مان،سرانجام از خود بپرسیم آیا این بار هم باید بروم؟

                                             ***********************

یکی از افسانه های کهن ایرانی "قصه بخت" است.داستانی شیرین و بسیار کهن که روایتگر سفر طولانی یک قهرمان برای  یافتن "بخت" و پرسیدن آینده از زبان اوست.مسافر در راه با انسانها و حیوانات بسیاری هم صحبت میشود و برای آنها از  "بخت" و دست او در سرنوشت می گوید و همه مخاطبان هم از او یک خواهش دارند:"سرنوشت ما را هم از بخت بپرس".

مسافر بعد از دیدار با بخت باز میگردد و "سرنوشت محتوم" همه مخطبان را به آنها می رساند.

***************************

صفحه دوم

درمقدمه کتاب عکس"ایران،سرزمین افسانه ای" یکی از عکاسان گروه مینویسد:همه جای ایران زیبا و پر از جاذبه های عکاسی است .آدم نمیداند کدام را انتخاب کتد و از کدام بگذرد اما به هر حال دل هر کس یک جا را می گیرد و هر کس به دنبال عشق و جاذبه خاص خود اش می رود،سرانجام آن جایی زیبا تر است که دل آدم پسندیده باشد:

"گفت معشوق به عاشق کای فتی

تو به غربت دیده ای بس شهرها

پس کدامین شهر ازآنها خوشتر است؟

گفت:آن شهری که شهر دلبر است"

***

پرنده هر کدام از ما سالها ما را با خود میکشد و از جایی به جایی دیگر می برد.اما این فقط پرنده ما نیست که پای حرف دل ما نمی نشیند ُاکثر ما نه تنها تسلیم بال زدن های پرنده خود هستیم بلکه ناچاریم مسیر پرنده اشخاص دیگری را هم دنبال کنیم. گاه سالها به دنبال پرنده دیگران هستیم و هر کجا او میرود ما هم رهسپار میشویم

همیشه پرنده ها محیط تازه و پر آب و دانه را تعقیب نمی کنند،گاهی پرنده مان در وادی خشکی مینشیند و تاوان خشکی و برهوت اش را صاحب اش  باید پس دهد،گاهی به قلب دسته های بزرگ پرنده میزند و زخمی و شکست خورده میشود،گاهی هم که عاقل و سر به راه میشود تا میخواهد خودی نشان دهد پرنده ای پیش از او تصمیم می گیرد و پرواز میکند.

ما اکثر عمرمان را به دنبال پرنده دیگری طی میکنیم،پرنده پدر،پرنده مادر،پرنده همسر،پرنده فرزندان و...

حکایت ما و پرنده هامان عکس عینیت هاست،پرنده مان در قفس ما نیست،ما در قفس او هستیم.

ما در مقابل پرنده هایی که احاطه مان کرده اند تنها یک راه داریم:فراموششان کنیم.آنها بی ما زنده نخواهند ماند.

پرنده هایی خواهند بود سرگردان و بی هدف که دیگر کسی به دنبال رد شان نمی رود.

خودمان پرنده خودمان میشویم و به آنجایی پرواز میکنیم که سالها پرنده مان گم اش کرده بود.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 22:16  توسط ماندانا | 

 

                                          ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

به من میگفتند داستانهای عاشقانه بنویسم،من هم سعی می کردم اما در همه داستانها یا عاشق مشکلات اجتماعی داشت یا معشوق در قید و بند سنتها و فضای زندگی خود گیر کرده بود.گاهی عاشق مجبور بود خود را به خاطر عرف یا مذهب سانسور کند و گاهی آنقدر باز می اندیشید که معشوق ترسو او را رد میکرد و گوشه امن تایید مردم را برمیگزید. گاهی هم به هم می رسیدند،مثلا در گوشه امن یک کافه،یا در مخزن پیچ در پیچ کتابخانه دانشگاه،گاهی هم در یک صبح زمستانی،در میان برف و سرما،این نهایت سخاوت من بود.آنهم فقط به خاطر ارادت خاص ام به زمستان. بعد به من گفتند:" نه،داستان عاشقانه این نیست.باید خالی از هر نوع جانبداری اجتماعی و سیاسی و مذهبی باشد،عشق چیزی ورای همه اینهاست،عشق جدا از روزنامه و عرف و مردم است،عشق..."

یعنی آدمها وقتی عاشق میشوند از زمین تهران کنده میشوند و دیگر در ترافیک گیر نمی افتند و دیگر بدهی بالا نمی آوردن و  دیگر از خود هیچ عقیده ای ندارند؟

"-بله،بله،عشق یک عالم ناشناخته و زیباست و ورای مسائل مادی و روزمرگی هاست"

و من دوباره تلاش کردم

اینبار عاشق به هیچ چیز جز رسیدن به عشق اش فکر نمی کرد و به هر کاری دست می زد تا معشوق را راضی و  خوشحال نگه دارد،بعد یکروز معشوق از او ساعت کارتیه خواست و ... نه،نه ببخشید عشق ورای مسائل مادی است،بله، تا اینکه یکروز معشوق در خیابان پای اش پیچ خورد و عاشق از غصه غش کرد!!!!

نه،خب شاید بشود گفت یکروز معشوق دیگر نخواست چادر سر کند و عاشق غیرتی شد و ...

و من سالها داستان نوشتم و همه گفتند عاشقانه بنویس،من عشقهایم را در بین دانشجویان مبارز،تاجران سخت افزار و حتی در اینترنت یافته بودم و نمی دانم چگونه عشق ورای همه چیز است و در ورای همه چیز چه خبر است!

حالا هم داستان می نویسم و برای آخرین بار تلاش کردم عاشقانه ای باشد که "آنها" می گفتند.

                                                      داستان عاشقانه

یکی بود،یکی نبود،دوجوان در یک چمنزار سر سبز و زیبا که آسمان اش خالی از سرب بود و لایه اوزون اش شکافته نشده بود به هم برخوردند و بی آنکه هیچ فکر و نظر و عقیده ای داشته باشندفقط به هم گفتند:"چه هوایی،به،به" و عاشق هم شدند،آنهم عشقی ورای مادیات و کائنات و همه چیز.

بعد آنها در خانه ای که از قبل آماده بود ساکن شدند و زندگی خوب و خوش خود را شروع کردند،آنها نه قبض برق دریافت میکردند و نه پول آب و گاز میدادند چون همه چیز در عشق آنها فرا زمینی بود! و تازه آقا هم خدمت مقدس سربازی نرفت.

اصلا هم از هم نپرسیدند خانواده شان کیست و تحصیلاتشان چقدر است چون...

خلاصه سالها گذشت و آنها از تنفس هوا و تفکر درباره عشق جاویدشان تغذیه کردند و بی آنکه با کسی در ارتباط باشند یا از خانه بیرون بروند و در انتخابات شرکت کنند و به دیدن مادرشوهر بروند در کنار هم بودند و در آن سالها بنزین هم سهمیه بندی نشد و  مرغ هم گران نشد و گشت ارشاد هم کاری با کسی نداشت و هیچکس هم مریض نشد و احیانا اسهال نگرفت چون عشق خیلی زیباست  و اسهال آنرا زشت میکند.

 بنابراین آنها هر روز صبح به هم سلام کردند و از روزشان لذت بردند و در کنار هم قدم زدند و بی آنکه هیچ اختلاف عقیده ای داشته باشند یا بر سر دوستانشان یا خرجی خانه یا لجبازی خانم یا بی تفاوتی آقا با هم بحثی داشته باشند از این عشق عمیق و واقعی لذت می بردند و تازه این که چیزی نیست آنها بچه دار هم شدند و خیلی خوشبخت تر هم شدند و  بچه شان پوشک لازم نداشت و آنزمان هم شیر خشک سهمیه بندی نشده بود و برنامه کودکیاری را هم به مدد عشق آسمانی از بر بودند و بچه شان هم شبها ونگ نمیزد و چون حاصل یک عشق عمیق بود هرگز بعد از خوردن شیر عق نمی زد و دل درد نمی گرفت و مرخصی زایمان هم لازم نداشتند و بر سر اسم بچه هم هیچ اختلافی نبود.    آنها هرگز درباره تربیت بچه اختلافی نداشتند چون عاشق بودند و عشقشان هم ورای مادیات بود و ...

بنا براین فرزندشان هرگز در خطر مواد مخدر و فحشا و بزه نبود و کنکوری هم نبود و زندگی آنها به برکت عشق آسمانی براستی که بهشت بود.و خلاصه آنها همینطور شاد و خوشبخت زندگی کردند و چون در عشق برنامه تنظیم خانواده مطرح نیست بچه های دیگری هم آوردند که به همین منوال همه بزرگ و خوشبخت شدند و آنها سالها در کنار هم زندگی کردند و هرگز هم در سالهای پیری نیازی  به بیمه عمر و کارت منزلت نداشتند وهیچوقت فرزندانشان به رویشان اخم نکردند

چون آنها عاشق بودند و عشق آنها ورای همه مسائل مادی و روزمرگی ها بود.

و این بود داستان عاشقانه من.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:52  توسط ماندانا | 

از روز اول اینطور نبود،ما همبازی هم بودیم،صبح تا شب در رهایی کوچه زیباترین بازی های کودکانه را داشتیم.

خوراکی های ممنوع،بازی های خطرناک دور از چشم مادران همیشه نگرانمان.

ما هوای هم را داشتیم،همه با هم بودیم و هیچکس برتر یا کمتر از دیگری نبود.حتی وقتی خاله بازی میکردیم گاهی پسر ها

مامان میشدند و ما بابا،اصلا قرار نبود کسی بیرون از خانه و دیگری در خانه باشد،همه در کنار هم بودیم،همه با هم میخندیدیم و

حتی با هم گریه میکردیم،همه چیزمان برای هم بود،مال من و مال تویی وجود نداشت.

اما چند سال بعد ما را بی آنکه بدانیم و بخواهیم راهی سرنوشتی دیگر کردند،آنروزها نمی دانستیم اما بعدها فهمیدیم هیج

جای دنیا با کودکان این رفتار را نمیکنند،فقط ما بودیم که باید از هم جدا میشدیم.بعد همه شدیم دختر-پسر.

دیگر"ما" وجود نداشت.دختر-پسر.

ما تنها 7 سال داشتیم که از هم جدا شدیم،هر روز حسرت بازی های دسته جمعی، هر روز حسرت خراب کاری های خنده دار،

خنده های بلند،از ته دل.

بعدها فهمیدیم دیگر نباید همدیگر را در خیابان صدا کنیم،آنروزها دیگر گذشت و ما دیگر همبازی هم نیستیم،حالا ما باید با "دختر ها" و آنها

با "پسر ها" بازی میکردیم و دور خنده های بلند و بپر بالا و بزن بهادر را هم خط میکشیدیم.ما باید یاد میگرفتیم "خانم "باشیم،اما

آنها حالا،حالاها وقت داشتند بازی کنند و بلند بلند بخندند.

در حیاط مدرسه جز دختر های سر پوشیده کسی نبود،معلمها و خدمه هم همه سر پوشیده بودند،بی آنکه مردی در ساختمان باشد.

سیاه،سرمه ای،طوسی.

بعد یاد گرفتیم باید مثل کبری منظم و اتو کشیده باشیم و مثل کوکب خانم بتوانیم از مهمانهای ناخوانده خوب پذیرایی کنیم و وقتی آن مرد

می آید و با اسب می آید به استقبال اش برویم و یادمان دادند بابا آب میدهد ونان می دهد و مامان در همان خاله بازی فقط به کار می آمد.

بعد از مدرسه بیرون می آمدیم و با اتوبوسهایی که مردان و زنان در آن جدا از هم هستند به خانه میرویم و عصرها هم که به نانوایی محل

می رفتیم ما در صف "خانم ها" و آنها در صف "آقایان" می ایستادند.بعد آنها به کلاس کاراته و فوتبال می رفتند و ما را به زور می فرستادند

کلاس نقاشی و خیاطی تا "هنر های ظریف" فرا بگیریم و ما همیشه در حسرت کلاس هاس بزن بزن دسته جمعی بودیم و خنده های بلند.

آنها را در راه مدرسه می دیدیم،محل هم نمی گذاشتیم تا مردم محله درباره ما"فکر بد"نکنند و همه بدانند چقدر "نجیب" هستیم.

دوران راهنمایی هم همین اوصاف ادامه داشت حالا چیزهای بیشتری یاد گرفتیم،سوزن خیاطی را دادند دست ما و چکش و آچار را دادند به

آنها،ما رفتیم دنبال کمپوت و سالاد الویه و آنها رفتند سراغ مکانیک و برق.

ما باید موهای بلند و جذاب می داشتیم و آنها موهای کوتاه و مرتب،آنها را به خاطر موی بلند و شلوار لی از مدرسه اخراج میکردند و ما را

به خاطر مانتو تنگ و مقنعه شل.

آنها به خاطر دید زدن مدرسه ما و ما به خاطر دید زدن حیاط آنها تنبیه میشدیم.ما نباید به هم نگاه میکردیم.این درس اول بود:حتی

نگاه به همدیگر خطر ناک است.

بزرگتر شدیم،کلاس زبان:دختر و پسر جدا،کلاس کنکور:دختر و پسر جدا،رستوران:دختر ها در لژ خانوادگی پسر ها قسمت مجردها...

کنکور:سهمیه بندی دخترانه و پسرانه،کار:زنانه و مردانه...

عروسی جدا،عزا جدا.

شاید آنها حق دارند،وقتی ما را از کودکی از هم جدا کردند،وقتی یک عمر تنها با همجنسانمان دمخور بودیم و هر رابطه ای گناه محسوب میشد

شاید آنها حق دارند حالا ما را خطرناک بدانند.

ما مثل دیگر کودکان دنیا بزرگ نشدیم،باور کردنی نیست اما ما را از 7 سالگی،یعنی در حالی که یک کودک معصوم بودیم دسته بندی کردند.

یک عمر،یک عمر به جای "ما"،دختر جدا،پسر جدا بودیم،همه چیز را بد فهمیدیم،عشق،سکس،صداقت،دختر و پسر بودن... همه چیز

را بد فهمیدیم و بزرگ شدیم.

ما را با رنگهای تیره و در میان زنان و مردان شکست خورده و بد فهمیده بزرگ کردند و ما خطر ناک شدیم،بله خطرناک شدیم

چون هرگز نفهمیدیم با هم بودن و در کنار هم بودن چیست،به ما فرصت اشتباه کودکانه،عشق کودکانه،حتی نفرت کودکانه

داده نشد.ما تنها دختر-پسر هایی بودیم که در اوج نوجوانی حتی خنده بلند هم برایمان قدقن بود،کسانی که حتی دادن یک دستمال برای گرفتن

بینی را "نظر داشتن" میدانستیم و بی تفریح و بدون تخلیه هیجان فقط قد دراز کردیم

ما حاصل یک جنایت هستیم،کسانی که ما را خطرناک بار آوردند در حق کودکی و نوجوانی و خنده ها و شادی های ما جنایتی

نا بخشودنی مرتکب شدند و حالا حاصل جنایت خود را به نام ناامنی و فساد و بی بند وباری به باد مجازات می گیرند.

ما بی گناهیم،کوکب خانم به ما باد نداده بود با خواستها و امیال درونی مان چگونه رفتار کنیم.او فقط به فکر درست کردن نیمرو بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:12  توسط ماندانا | 

ما یک گروه بودیم،یک گروه 5 نفره با تفاوتهای بسیارکه قرار بود کارهای بزرگی را با هم

انجام بدهیم،ساعتها برای هم از اهداف و آرمانهامان گفته بودیم و همه میدانستیم علی رغم همه

اختلافات در آرمانهای زیبامان با هم اشتراک داریم.

وقتی درباره کارها حرف میزدیم به وجد می آمدیم،همه چیز عالی بود و بی شک ما میتوانستیم

موفقترین گروه دنیا باشیم و تغییرات بسیاری ایجاد کنیم.دلیلی برای شکست و ناکامی وجود نداشت.

وقتی روزها و روزها درباره همه اهداف زیبا و هیجان انگیزمان صحبت کردیم تصمیم گرفتیم برای

شروع کار نام و هویتی برای گروهمان انتخاب کنیم.

هر کس مامور شد بهترین و پر معناترین نامهایی را که میشناسد به گروه معرفی کند تا روی نامها

مشورت کرده و یکی را انتخاب کنیم.چند روز بعد هر کس با لیستی بلند بالا از راه رسید و نامها خوانده شدند.

بعضی ها خیلی طولانی و بعضی ها خیلی بی مسمی بودند.حتی بعضی نام ها انگلیسی بودند.

بعضی ها بنا به تفکرات و ایدئولوژی شان نام انتخاب کرده بودند،مثلا:"گروه سرخ،انجمن توخالی،محفل نور..."

بعضی نامها هم ملی و ناسیونالیستی بودند:"بنیاد پاسارگاد،گروه هگمتانه،پرشیا تیم و..."

اما در میان اینهمه نام روی هیچکدام توافق نکردیم و دلخوری های زیادی هم بار آمد.

تصمیم گرفتیم بنا به هدف اصلی گروه که فعالیت فرهنگی بود نامی را انتخاب کنیم و دوباره هرکدام با

پیشنهاداتی برگشتیم،اماخب،اکثر نام ها آنقدر خنده دار بودند که حتما هر شنودنده ای به ما می خندید و خب،

بعضی ها هم برای یک گروه کوچک زیادی بودند.

بالاخره یکی از اعضا پیشنهاد کرد هر کدام یک نام بگذاریم وسط و قرعه کشی کنیم تا هم عدالت رعایت شود و هم

دیگر کسی بهانه نداشته باشد،خیلی طول کشید تا هر کس یک نام را پیش خود انتخاب کند اما سرانجام قرعه کشی انجام

شد.اما این پایان کار نبود چون بعضی ها نام انتخاب شده را مایه تمسخر وآبرو ریزی و دون شان اهداف

بزرگ و عمیق گروه میدانستند و زیر بار قرعه نرفتند.

پیشنهاد بعدی کنار گذاشتن ارتباط نام گروه با هدف و ربط دادن نام به اعضا بود،قرار شد اول اسم هر کدام از اعضا

نام گروه را تشکیل دهد.

با 5 حرف چه کار ها که نکردیم و چه کلمه ها که نساختیم،اما هر کدام نتراشیده تر و نخراشیده تر از دیگری از آب در می آمد.

رفتیم سراغ نام فامیل و حروف اول آن را جدا کردیم و اما باز همان آش و همان کاسه.

بعد هر کدام یک عدد گذاشتیم وسط تا با حروف ابجد یک اسم بسازیم اما اسم حاصل شبیه نام شخصیتی بود که یکی از

اعضا از او بیزار بود.

یکی از اعضا پیشنهاد کرد از یک فرد مورد احترام بخواهیم برای ما نامی را برگزیند و چند شخصیت برجسته هم

پیشنهاد شد اما اکثرشان به دلایل مختلف رد شدند یکی برای اینکه محافظه کار بود،یکی برای اینکه 2 بار ازدواج کرده بود

دیگری برای اینکه خیلی از خود اش تعریف میکرد و از خود راضی بود و یکی هم برای اینکه برای درسهای 4 واحدی

دانشگاه خوب نمره نمی داد.

قرار بعدی این بود که یک کتاب معروف را اتفاقی باز کنیم و اولین نام صفحه را برای گروه انتخاب کنیم.اما این هم نشدنی بود

چون روی هیچ کتابی توافق نمیشد،یکنفر کاپیتال مارکس را پیشنهاد میداد یکنفر شاهنامه فردوسی را یکنفرجنس دوم

سیمون دو بووار،دیگری مدیر مدرسه آل احمد و...

ما یک گروه بودیم که سالها وقت گذاشتیم و تلاش کردیم تا نامی داشته باشیم که با اهداف و آرمانهای عمیق مان

سازگار باشد و نشان دهد هدف اصلی ما تغییرات اساسی فرهنگی است و ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:24  توسط ماندانا | 

 

من سالها پنجره یک اتاق رو به خیابان بودم، و بعد چند سال یکی از پله های یک رستوران،

اما این تنها بخشی از عمرم بود،من سالهای مدیدی را در خانه یک خانواده پر جمعیت گذراندم و

قاب چوبی به دیوار سالن نشیمن بودم.

مدت کمی تلفن یک تاجر بین المللی و چند ماهی هم کیف مدرسه یک دختر بچه بودم.

اما همیشه آرزو داشتم دوران بازنشستگی ام را در نقش یک سنگ در ساحلی دور افتاده سپری کنم.

   *******************************************

زن جوان وارد فروشگاه بزرگ مانتو شد و به صندوقدار اخمو و پر افاده سلام کرد،صندوقدار سری تکان داد و

توجه اش را به مشتری داد که 3 مانتو را یکجا گذاشته بود روی پیشخوان.

او هم مثل من دنبال مانتو ساده بود و ردیفهای مشترکی را با من دنبال میکرد.او هم مثل من تنها بود.

سر و وضع تمیز اما بسیار ساده ای داشت،شاید بتوان گفت لباسهای ارزان و قدیمی به تن داشت،یکبار هم نق نقی کرد

و روی صندلی نشست و پای اش را از کفش مندرس اش در آورد،ظاهرا کفش اش تنگ بود،دوباره بلند شد و به تعقیب مانتو ها

مشغول شد،یکی از مانتو ها را با هم پسندیدیم،لبخندی به هم زدیم و هر دو به بررسی مانتو مشغول شدیم.

دست اش را روی پاچه کشید و انگشتان اش را نمایان کرد،اگر صورت اش را ندیده بودم مطمئنا فکر میکردم بیش از

20،30 سال کارگری کرده ،انگشتان ظریف اش به شدت فرسوده و پینه بسته بودند.

سریع دست اش را به طرف مارک سرآستین برد تا قیمت مانتو را ببیند،با اینکه محرض بود از مانتو خوش اش آمده

سری تکان داد و آنرا در دستان من رها کرد و به سراغ ردیف دیگری رفت.

یکی از فروشنده ها را صدا کرد و آرام سوالی پرسید،پسر جوان پوز خندی زد و بر خلاف زن با صدای بلند جواب داد:"ای بابا،خانم الان با

این پولا یه سیر سنجد هم به کسی نمیدن چه برسه به مانتو"و راه اش را کج کرد به طرف 2 دختر شیک زیبا که تازه وارد شده بودند.

زن مات و خجالت زده همانجا ایستاده بود و چند نفر هم نگاه اش میکردند،جلو رفتم و پرسیدم چه حدود قیمتی در نظر دارد.

گفت:"10000 تومن"

گفتم :"چرا اومدی اینجا؟اینجا مانتو ها گرونتر از این قیمتهاست"بعد آدرس بازار امامزاده حسن را بهش دادم.

زن در حالیکه یک نفس از من تشکر میکرد از فروشگاه خارج شد.خیلی آشفته بودم و رنگ پریده زن و برخورد پسر جوان

دلم را به درد آورده بود،مستقیم رفتم سراغ مدیر مانتو فروشی .

وقتی مشخصات پسر جوان را دادم و طرز برخورداش را توضیح دادم مدیر با تاسف گفت:"کار اش خیلی زشت بوده اما

این پسر را ما به خاطر خواهش و تمنای دائی اش آوردیم اینجا و دلم نمی یاد برخورد سختی باهاش بکنم،آخه نان آور خونه است و

وضعیت مالی بدی داره،از ته تهران میاد اینجا،یه جایی که بابت کل خونه و زندگیشون یه سیر سنجد هم نمی دن...".

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 19:22  توسط ماندانا | 

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشیده که دیوار رابرای برگهای جوانش

معنی کند          

                                      فروغ

****************************************

نهال گردو

 

ما همه نهال گردو بودیم،همه کوچک و شاداب،سبز و سرحال.

ما را فروختند،باغبانی که پرورشمان داده بود ما را کیسه های خاک کرد و در وانتی چید.

وقتی از باغ دور میشدیم دلتنگ بودیم و به هم دلداری می دادیم که جای بهتری خواهیم رفت.

تا آن زمان با هم درباره خواسته هامان حرف نزده بودیم،تنها حرفمان از باغ و باغبان بود.

در عمر کوتاهمان چیزی جز امروزها و فرداهای شبیه هم نداشتیم.

اما در آن ماشین غریب برای اولین بار فرصت کردیم از آرزوهامان با هم بگوییم،ما را به جاهای

مختلفی می بردند،تقسیم می شدیم،هرگروه به نقطه ای می رفتیم.بعضی ها به باغهای بزرگ میوه

میرفتند،بعضی ها به باغهای خصوصی،بعضی ها را به ویلاهای شخصی می بردند و در باغچه های

فانتزی می کاشتند،بعضی ها را به محیط های عمومی می بردند و در معابر و گذر های عمومی می کاشتند.

همه چیز را که فهمیدیم با هم قراری گذاشتیم،قول دادیم حالا که فرصت کمی برای با هم بودن داریم به هم

کمک کنیم تا به محل دلخواهمان برسیم.

بنابراین چند دسته شدیم و هر کدام محل مورد علاقه مان را انتخاب کردیم،اما مشکل اینجا بود که داوطلب

بعضی جاها زیاد و برای بعضی جاها اصلا داوطلبی نبود.

اکثر ما دوست داشتیم در یک باغچه خصوصی کاشته شویم و در ویلای شخصی صاحبمان بزرگ شویم.

تعداد کمی هم دوست داشتند به باغهای خصوصی بروند و تعداد کمی نهال باغهای بزرگ میوه را انتخاب کردند

 و فقط چند راس نهال داوطلب گذر گاهها و محیط های عمومی شدند.

تا اولین ایستگاه باید این مشکل را حل می کردیم،پای حرف هم نشستیم و دیدیم هر کس دلیلی دارد.

نهالی که در باغچه خصوصی کاشته می شد همیشه مورد توجه و علاقه صاحب اش بود و به موقع و

به اندازه آب و کود می خورد،تک بود و هیچ کس رقیب امکانات اش نبود،هر چقدر میخواست میوه

میداد و مجبور نبود به خاطر میوه کم از صاحب اش تبر بخورد،هر چه می دید منظره خوب بود،بازی بچه ها

تفریحات صاحب اش و... و دست هر کسی به او نمی رسید،هر کس میخواست نمی توانست از شاخه هایش

بالا برود یا با نوک تیز چاقو یادگاری بر تنش بنویسد.

تعداد کمی که داوطلب باغهای میوه بودند مطمئن بودند آب و کود به اندزه کافی خواهند داشت اما خب،

حتما باید میوه کافی میدادند تا مورد خشم و بی مهری باغبانها قرار نگیرند،هیچ کس به آنها توجه خاص

نشان نمی داد جون در میان نهال ها و درخت های مختلف گم بودند و این از جهاتی آنها را راضی میکرد

اما آنها از همه بیشتر شلوغی باغ را دوست داشتند و در نهایت جمع مختلف درختان و نهالها را به هر چیزی

ترجیح می دادند.

نهال های اندکی که داوطلب مکان های عمومی شده بودند دلایل عجیبی داشتند،بعضی ها میخواستند سایه مردم در

روزهای گرم وآفتابی باشند و بعضی ها از اینکه میوه خود را به آنهایی برسانند که باغ و ویلای خصوصی

ندارند خوشحال می شدند.آنها از اینکه محل نوشتن یادگاری مردم باشند ناراحت نمی شدند و حتی دوست داشتند

کودکان شاد و پر انرژی از شاخه هاشان بالا بروند.حتی این را هم میدانستند که کم و دیر به دیر غذا خواهند

خورد و اما مطمئن بودند کسانی هستند که به سایه آنها احتیاج دارند و حنما نیمکتی زیر سایه شان ساخته

خواهد شد.

وقتی همه دلایل هم را شنیدیم دوباره تقسیم شدیم و بعضی ها اینبار جای خود را عوض کردند،اما

همچنام تعداد دسته اول و دوم بیشتر از سوم و دسته چهارم بسیار کمتر از دیگر دسته ها بود.

به هر حال فرصت چندانی باقی نبود و قرار گذاشتیم به هر ایستگاهی که رسیدیم داوطلبان آن ایستگاه

خود را به جلو در وانت برسانند تا راننده آنها را برای ایستگاه پیاده کند.

اولین ایستگاه یک باغ زیبای خصوصی بود با پرچین های بلند رنگی و بید مجنون های بزرگسال و در

ورودی شیک و بزرگ،داوطلبان باغ خصوصی خود را به جلو وانت رساندند و در حالی که کمی هم یکدیگر

را هل میدادند آماده خداحافظی شدند.مشتاق بودند و بعضی یادشان رفت خداحافظی کنند و پیاده شدند

در لحضه آخر یکی از داوطلبان گروه باغهای بزرگ میوه که ظاهرا خیلی تحت تاثیر منظره زیبای باغ قرار گرفته بود

ناگهان خود را پرتاب کرد میان دسته نهال های در حال انتقال و از وانت دور شد و همه را بهت زده باقی گذاشت.

ایستگاههای دوم و سوم هم باغهای خصوصی بود تعداد دیگری هم پیاده شدند و بعد به یکی از ایستگاههای

معابر عمومی رسیدیم،یک پارک بود در میان شهر،بیش از تعداد داوطلبان نهال میخواستند و دور

دوم که برای بردن نهال برگشتند به طرف وانت چند تا ار داوطلب های گروه های دیگر را بردند،یکی از نهال ها

گریه میکرد،از همه نحیف تر بود و از پارک ترسیده بود،در لحظه آخر یکی از نهال های شاداب تر

ته وانت که داوطلب ویلای شخصی بود خود را در دستان راننده جا داد و اجازه نداد راننده نهال نحیف و گریان

را با خود ببرد.او از ما دور شد و ما را بهت زده بر جا گذاشت.

ایستگاه بعدی ویلایی خصوصی بود با صاحبان مشتاقی که عاشق نهال گردو بودند و جای زیبایی

برای نهالشان تدارک دیده بودند،چند نهال خود را به جلو در رساندند و همدیگر را شدیدا هل دادند

یکی از نهالها از لبه وانت پرت شد پایین و شاخه نحیف اش شکست و باغبان هم محل اش نگذاشت.

یکی از نهال ها که داوطلب باغهای میوه بود از فرصت استفاده کرد و خود را به جای او رساند اما

راننده تنها 3 نهال میخواست و او را با خود نبرد و او سر افکنده و خجالت زده در جمع ما باقی ماند.

ایستگاهها پشت هم ادامه داشتند و بسیاری از مناسبات و قول های ما زیر پا گذاشته شدند و بالاخره

هر کس به جایی رسید و در خاک شد.

حالا همه درختان تنومندی شدیم و گاهی صدای هم را از دور می شنویم،آنها که در باغ اند گاهی بلند و

دسته جمعی می خندند و صدای فخر درختان ویلاهای خصوصی هم به گوش میرسد.

خیلی ها هم در میان هیاهوی کودکان غرق اند و با سخاوت تمام شاخه ها وسایه و میوه خود را به مردم

می بخشند.

اما ما همه در یک باغ به دنیا آمدیم و همه حداقل یکبار فرصت داشتیم انتخاب کنیم که چگونه زندگی کنیم.

بعضی ها برای خودشان،بعضی ها با دیگران و بعضی ها برای دیگران.

   

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 19:29  توسط ماندانا | 

نوشین را از ترم4 شناختم،آمد و رفتی به انجمن داشت و در کارگاههای کانون دختران که من دبیر اش بودم

شرکت میکرد،از همین آمد و رفت ها میشد حدس زد اهل تغییر و خواهان وضعیت بهتری است،مثل همه دختران

دیگری که دور وبر کانون می چرخیدند.بعدها فهمیدم مستقل زندگی میکند و کاملا متکی به خود است و این

اطمینانم را بیشتر هم کرد.در کارهای کانون دخالت اش میدادم و پیگیری مهمترین کارگاهها را به عهده اش

میگذاشتم چراکه مطمئن بودم کسیکه خود به آنچه تبلیغ میکند عمل کرده باشد حتما میتواند روی دیگران هم

اثر بگذارد.

8 مارس سال 85 هم در تجمع انجمن در دانشگاه شرکت کرد و سخنرانی هم کرد و بیشتر به امور کانون

نزدیک شد.گهگاه هم حرف از بیزنس میزد و افکار اقتصادی خوبی داشت(البته خیلی دور از دست).

ارتباطمان بهتر وبهتر میشد تا اینکه بحران اردیبهشت ماه دانشگاه علامه شروع شد و من دیگر دانشجویان و

کانونی ها را ندیدم تا چند روز پیش که بعد از 9 ماه دوباره نوشین را در یکی از کلاسها دیدم و خبر ازدواج اش

را شنیدم،اول شدیدا تعجب زده شدم و با حیرت پرسیدم :چرا اینقدر زود؟

اما بعد طی توضیحاتی که داد فهمیدم او اشتباه نکرده،بلکه این من بودم که 2 سال در اشتباه بودم.

با کمال اشتیاق و در حالی که چشمان اش برق میزد این توضیحات را درباره شوهراش داد:

"شوهرام از اون ایران دوست های 2آتیشه است که اگه بگم سلام جواب ام رو نمیده،باید بگم درود و بدرود

و...،چون وضع مالی اش خیلی خوبه کار نمیکنه عاشق ادبیاته و صبح تا شب حافظ میخونه و به من میگه

باید مثل معشوق حافظ باشم،فکرشو بکن ماندانا!میگه تو اصلا شبیه معشوق ایرانی نیستی که مثلا

تو شعر حافظ هست،و..."

در همین اثنا دختر دیگری که ظاهرا او هم مدت زیادی بود نوشین را ندیده بود وارد کلاس شد و شروع کردند به

خوش و بش کردن و نوشین خبر ازدواج اش را به دختر دیگر هم داد و اضافه کرد:"صبحها زود بیدار میشم که

قبل از اومدن به دانشگاه به کارهای خونه برسم" و با کمال شعف اضافه کرد"آخه شوهرم خیلی با دیسیپلینه و اگه

مثلا یه لکه جایی ببینه فوری صدام میکنه که:نوشین این چیه اینجا؟"

پرسیدم خودش چرا پاک نمیکنه؟

دختر دیگر با قاطعیت جواب داد:"خب لابد پیش خوداش میگه زن گرفتم که کارای خونه رو بکنه دیگه".

و نوشین به صحبتهای سر افرازانه خود درباره خصوصیات همسر اش ادامه داد.

آمدم اولین کلام را بگویم که ناگهان خود را نهیب زدم ،من نوشین را نفهمیدم و واو هم مرا نمیفهمید

او از اینکه با الگوی یکنفر دیگر زندگی میکند خوشحال بود و به شوهری که از روی استبداد او را وادار به

استفاده از الگوی کلامی خود و تقلید از معشوق حافظ؟؟!! میکرد افتخار میکرد.

با اشتیاق از دیکتاتوری حرف میزد که در خانه می نشیند ،اما حتی یک لکه را پاک نمیکند.

اما او نام این دیکتاتوری را دسیپلین گذاشته بود تا امروزی باشد.

و مهمتر از همه دوستانی داشت که این مسئله مهم را که مردان برای انجام کارخانه زن میگیرند به او یادآوری

میکرد تا او هر روز بیشتر از گذشته از این اسارت رویایی شاد باشد.

کلاس که تمام شد نوشین با لبخندی عمیق دستی تکان داد و بسوی آشیانه حافظ و معشوق اش رفت و

من ماندم و 2 نوشین که هیچ شباهتی به هم نداشتند،یکی داعیه روشنگری داشت و سخنرانی میکرد و

دیگری چون دختری که شاهزاده با اسب سفید را در آرزو داشته و اکنون از اینکه زودتر از خیل عظیم دختران مجرد

به خانه بخت رفته سرافراز و راضی است.

نوشین را حتما در محل زندگی به نام خانوادگی همسر اش میشناسند و او هم با افتخار میگوید من نوشین نیستم همسر

...هستم،بعد به همه درود میگوید و خرامان خرامان چون معشوق شکننده و پر ناز و نیاز حافظ به خانه میرود:

میتوان همچون عروسکهای کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود رادید

میتوان با تنی انباشته از کاه

سالها در لابلای تور و پولک خفت

میتوان با هر فشار هرزه دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت:

"آه،من بسیار خوشبختم"

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 21:39  توسط ماندانا | 

 

در اساطیر یونان باستان تنها خدا بانویی که در هیچ جنگ و نزاعی شرکت نداشت و هرگز از هیچ

گروهی جانب داری نکرد هستیا بود،به همین دلیل وجوداش بیش از هر خدا و خدابانویی نامرئی است.

***************************************

آنان در روستایی پر جمعیت زندگی می کردند،شغل اصلی شان دامداری بود اما او به عنوان پسر بزرگ

خانواده با کارهای دیگری مثل نجاری و گاه کشاورزی روی زمین دیگران کمک خرج خانواده میشد.

خصوصیت اصلی اش از کودکی بازوان قوی بود که در نوجوانی در پی تشویق پدراش در قوی تر کردن اش

کوشید.بارها با این بازوان قوی به داد دیگران رسیده بود.اما خصوصیات مهم دیگری هم داشت که مورد

افتخار مادر اش بود،هیچوقت دروغ نمی گفت،در هر شرایطی صادق و رو راست بود.

بعنوان فرزند ارشد یک خانواده پر جمعیت مسئولیتهای متعددی داشت که او را از رسیدگی به بسیاری

علایق شخصی باز میداشت اما به هر حال توانسته بود آرزوهایی داشته باشد هرجند دور،در اولین قدم

پس از پایان دبیرستان به دنبال زمیی ارزان قیمت میرفت و بعد دختر عموی زیبا... او هم در فکر درس بود.

دوران تحصیل اش را در روستا گذراند و بعد به نزدیکترین شهر رفت تا دوران دبیرستان را تمام کند اما

هرگز نتوانست ...

نام اش محمد بود.ساکن روستای فجر در حواشی نوار غزه1997

******************************************

آنها 2 قلو بودند ،درست شبیه هم،با لباسهای یک شکل و حتی حرفها و خواستهای شبیه به هم،در کلاس درس هم کنار

هم بودندهمه آنها را با هم و در کنار هم می شناختند.با هم درس خواندند و با هم تصمیم گرفتند پزشک شوند.

چشم همه به آنها بود.میان 4 خواهر و برادر دیگرشان فقط آنها توانسته بودند با کار بسیار و پشتکار به جایی برسند

حالا اتاق پر بود از عکسهاشان در آزمایشگاه و کلاس و در میان همکلاسان.خانواده با غرور به عکسها نگاه میکردند

و مادر بزرگ پیر شان مطمئن بود آنها تنها کسانی هستند که میتوانند درد زانوهایش را درمان کنند.

خرج تحصیل هم زیاد بود.اما همه در تلاش بودند.خواهر و برادرها و پدر و مادر هر کدام به سهم خود.

همیشه در کتابخانه،با غذاهای ساده و لباسهای ساده،به دنبال استادها،به دنبال راه یافتن در کلاسهای آزاد،

حاضر شدن در اتاق عمل و دیدن جراحی استاد و ...

تا اینکه یکروز همه آنها را دکتر خطاب کردند، اما خبر اولین انفجار رسید و برای فارغ التحصیلان پزشکی دانشگاه ارتش

احضاریه آمد...

نام هاشان امیر و علی بود ساکن اهواز در ایران. سال 1360

************************************************

پدر و عمو ارتشی بودند و همه آرزوی شان این بود که او هم روزی یک افسر بلند پایه ارتش باشد.

پدر بزرگش هم ارتشی بود و چندین مدال دریافت کرده بود.اما او اوج آمال خانواده بود،چراکه از پدر و عمو

باهوش تر بود و میتوانست بسیار سریعتر از آنها مدارج پیشرفت را طی کند.

اما هر وقت از میان آرزوهای بلند بالای خانواده میگریخت به کتابخانه کوچک اش پناه می برد و بهترین

لحظات اش آنجا شکل میگرفت.

بیش از همه کتابهای زیست شناسی را دوست داشت و به جانوران علاقه نشان میداد،هر وقت برای تمرین و

تقویت تیر اندازی با پدر و عمو به دشت یا جای بکری میرفت از هر فرصتی برای شناخت جانوران کوچک و

گونه های گیاهی آن منطقه استفاده میکرد.چند بار هم در دبیرستان آزمایشها و مقالات اش مورد تقدیر قرار گرفت و

مدیر مدرسه به پدر اش نوید موفقیت حتمی پسرشان در رشته زیست شناسی و حتی پزشکی را داد.

اما پدر تصمیم خود را گرفته بود و او طبق برنامه ریزی خانواده در 18 سالگی وارد دانشگاه ارتش شد و

البته همه شیشه های آزمایشگاهی و یادداشتها و کتابهایش را هم با خود برد و در تمرینات ارتش هم دست از

مکاشفه نکشید ،مقالات اش را پنهانی برای مجلات تخصصی پست میکرد.

کم کم در فکر بود که بقیه زندگی را با میل خود طی کند.پیشنهاد بورس داشت و برای اولین بار در عمراش

میخواست به علاقه واقعی اش در زندگی بیندیشد.اما در همین گیر و دار بود که درجه گرفت و اولین

ماموریت رقم خورد

نام اش اوریل بود ساکن تلاویو در اسرائیل. سال 1998

*************************************************

او تنها فرزند پدر و مادر بود،3 فرزند پیش از او در اثر بیماری ژنتیکی مرده بودند و تنها او به طرز معجزه

آسایی زنده مانده بود،خود اش هم تنها 1 فرزند داشت،یک دختر 3 ساله شیرین که می توانست با کمی

توجه خستگی کار سنگین اش را از تن به در کند.روزی 10 ساعت کار سرپا می توانست طاقت فرسا باشد اما

چاره ای نبود،ازخانواده پدر چیزی به او نرسیده بود و باید روی پای خود خانواده اش را اداره میکرد.

صبح خیلی زود بیدار میشد،قبل از طلوع آفتاب باید از خانه بیرون میرفت.کارخانه ساعت 7 شروع به کار میکرد

و راه خیلی دور بود.6:30 کارت میزدند و اگر شب را زود نمی خوابید حتما از کار اخراج میشد چون رئسا

سختگیر بودن و نیروی کار همیشه آماده در خیابانها.

آنشب تولد تنها فرزند اش بود و پدرو مادر هم مهمان آنها بودند. به سختی توانست عروسک مورد علاقه دخترک

را تهیه کند و همسر جوان اش هم سعی کرد شام مفصلی تدارک ببیند،گر چه سخت بود اما به خنده های

شاد دخترک شیرین شان می ارزید.تا پاسی از شب پای حرفهای پدر اش و خاطرات گذشته و چگونه

زنده ماندن اش پس از بیماری نشسته بود و صبح میدانست نمیتواند سر پا باشد.

دعوای بدی با سر کارگر کرد و روز بعد به کارخانه راه اش ندادند.

چند روز در خیابانها سرگردان بود و چیزی که اصلا یافت نمیشد کار.

یک چیز مسلم بود و آن اینکه اگر کار پیدا نمی کرد خانواده گرسنه می ماندند.اجاره خانه عقب می افتاد و

بعد بدهی پشت بدهی و...

15 روز گذشت و سر انجام به آخرین ریسمان چنگ انداخت،کار 3 ماهه قابل تمدید با حقوقی 2 برابر کارخانه

کار در جبهه های جنگ

نام اش موسی بود ساکن سامرا در عراق 1982

********************************************

و بعد جنگ شروع شد و همه به روی هم شمشیر کشیدند بی آنکه بدانند کسی که در مقابل شان ایستاده کیست،

نام اش چیست،کجا به دنیا آمده و چه آرزوهایی دارد،غریو فریادها آسمان را پر کرد.

شمشیر های تیز برای نکو داشت قدرت بالا و پایین میشدند و به چیزی دیگر نمی اندیشیدند.

بعد تیر وکمان ها شروع به کار کردند و تیر را مستقیم در قلب هدف فرو کردند.هیچ اهمیتی نداشت آن قلب برای

چه کسی می تپد و بعد صدای گلوله ها بلند شد. همه زمین را صفیر گلوله در بر گرفت و هیچکس،هیچکس را

نمی شناخت.آنها با دستهایی که پیش از آن تیشه و اره و پتک و دسته های طلایی گندم را بلند میکردند،با

دستهایی که دست دیگری را می گرفتند و کودکی را در آغوش می کشیدند به یکدیگر تیر اندازی می کردند.

بعد صدای بمب ها گوش همه را پر کرد،حتی نمی دیدند کجا منفجر می شود و دیگران در حالیکه با هم در حال گفتگو

و معاشرت بودند با خاک یکی می شدند. و هیچکس نمی دانست دیگری به چه می اندیشد.

و بعد موشکهای دور برد آمدند و تک تیر های چند کیلومتری و تانک های نفر بر و ناوهای هواپیما بر و

جت های ...

و بعد در یک روز آفتابی محمد اوریل را و اوریل محمد را کشت و در یک شب مهتابی موسی امیر را و علی،

موسی را و موسی علی را کشت و هیچکس نفهمید دیگری به چه می اندیشد.

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 22:44  توسط ماندانا | 

نووالیس ،یکی از شاعران جوان و نابغه عصر رومانتیک ها بود.او رمانی نوشت به نام :"هاینریش

فون اوفتر" که در قرون وسطی اتفاق می افتد.این کتاب وقتی او در 29 سالگی جان سپرد هنوز ناتمام

بود،ولی با این حال اثر بسیار مهمی بود.کتاب، داستان جوانی است که شبی در خواب "گلی آبی رنگ"

می بیند و از آن پس همه جا در پی آن می گردد.

این آرزو وحسرت چیزی دور و دست نایافتنی خصلت ویژه رومانتیک ها بود.

نوالیس نامزدی 14 ساله داشت.دختر 4 روز پس از تولد 15 سالگی اش درگذشت. ولی نووالیس

تا پایان عمر کوتاه اش به او وفادار ماند.در واقع درزندگی اکثر رمانتیک ها همواره "گل آبی رنگی"

وجود داشته که پیوسته از چنگ آنها می گریخته.

*****************************************

کنده

حدود ۱ سال پیش در یک بعد از ظهر بارانی کنار رود خانه نوشهر نشسته بودم که چشمم به قطعه ای از کنده درخت

بزرگی افتاد.یک کنده عالی برای صندلی شدن.

پیش خودم فکر کردم اگر کمی تنه لجن گرفته اش را تمیز کنم و پوسته اش را هرس کنم چقدر قشتگ

خواهد شد،نزدیکتر که رفتم دیدم قد اش هم بد نیست کمی کوتاه شود،حتی میشد به جای کوتاه کردن قد

یک طرف اش را پشتی داد و... به به،سریع به خانه رفتم و دستکش و اهرم و اره برداشتم و برگشتم.

کار وقت گیری بود اما ارزش اش را داشت،اول کمی تمیز کردن لجن ها،بعد کندن پوستهای آویزان و ...

دستکش ها را دست کردم و شروع به تمیز کردن لجن ها و جلبک های چسبیده به تنه کردم...

10؟20؟نه حدود 30 دقیقه طول کشید و در آخر هم قسمتی از جلبکها را به زور کندن پوست از

تنه جدا کردم. باز هم وقتی از دور به هیبت تنه نگاه کردم هنوز تمیز به نظر نمی آمد اما چون خیلی

خسته ام کرده بود دیگر ادامه ندادم و بقیه تمیز کاریها را سپردم به زمان کندن پوست کنده.

پوست ها از لجن ها بدتر بودند،کم کم احساس کردم پنجه دست ام ضعیف شده،به اره متوسل شدم که

آنهم به خاطر نداشتن پایه بد کار میکرد.

باران شروع به باریدن کرد،سعی کردم سمج باشم اما باران شمال بود و نمیشد مقاومت کرد،خلاصه

کنده را به حال خود رها کردم و رفتم.

فردا صبح وقتی دوباره به سراغ اش رفتم در اثر باران روز قبل اطراف اش را شن و گل پر کرده بود.

نمیشد حرکتاش داد و مجبور به جا به جا کردن گل ولای اطراف اش شدم.انبار برای اره پای هم آورده بودم

و با خیال راحت شروع کردم...

اما انگار با آهن طرف بودم ،دقایقی طولانی اره میکردم و تکه پوست کوچکی به زمین می افتاد،باز سعی

کردم سمج باشم و تسلیم نشوم اما 1،2 ساعت که گذشت کتف ام به شدت درد میکرد و دیگر یارای

اره کردن نداشت و اگر هم میتوانست کاری از پیش نمی رفت،کنده تسلیم نمی شد.

اره را زمین انداختم و همان جا نشستم باز آسمان ابری شده بود و باید فکری میکردم ،به خودم

گفتم قل اش میدهم تا خانه و میگذارم اش گوشه حیاط تا سر فرصت خدمت اش برسم.

آن زمان می توانستم از دیگران هم کمک بگیرم.

خلاصه اهرم را به کار گرفتم،کنده را از پهلو خواباندم و شروع کردم به قل دادن...

خم میشدم روی کنده و با تمام قدرت هل میدادم اما اکثرا در مسیری که میخواستم حرکت نمیکرد

سرم را بلند میکردم و می دیدم چند سانت بیشر حرکت نکرده که آن هم اکثرا کج بوده،شروع کردم

به صاف کردن مسیر.گر چه مسیر هم خیلی طولانی بود اما ...

کمی از مسیر را هموار کردم و با نفس گرفته و دستهای خسته دوباره رفتم سراغ کنده،

نم باران شروع شد،قل دادن را شروع کردم،تمام زور ام را به کار می گرفتم و کنده سرسخت و

سمج کمی از جا تکان می خورد.کم کم باران داشت شدید میشد و من هنوز در حال روز زدن بودم و کنده

در حال مقاومت ، تا اینکه با یکی از هل های جانانه کنده تکان شدیدی خورد و کمی حرکت اش شتاب گرفت

اما از مسیر خارج شدو به سمت رود خانه رفت،کنده ای که با اهرم و فشار دست و پا ذره ذره جا به جا

میشد در یک شیب بسیار کم تند تند قل خوردو اتفاد در آب رود خانه.

مات و مبهوت ایستادم به تماشای کنده در آب رودخانه ، کمی صبر کردم دوباره به سمت کنده رفتم

پا در آب گذاشتم و با تمام قدرت شروع کردم به هل دادن کنده به خارج از رودخانه اما از من هل دان بود

و از کنده مقاومت .

نمیدانم چقدر طول کشید اما وقتی با نفس گرفته و پاهای تا زانو خیس کمی کنده را حرکت داده بودم باران

مثل دوش حمام شده بود و سر وصدای خانواده را می شنیدم که مرا از سرما خوردگی و تب می ترساندند.

ایستادم و به کنده خیره شدم،به تلاشی که کردم و مسیری که طی شد، باران از لباس و صورت ام میچکید.

کنده سرسخت را در رودخانه رها کردم و به خانه رفتم.

حالا میخواهید باور کنید یا نه اما بعد از ۱سال کنده هنوز در رودخانه است حتی 1 سانت از جا

حرکت نکرده.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 20:28  توسط ماندانا | 

سلام دوستان

خانم هایی که به مسائل اجتمایی و حقوقی و روانکاوی زنان علاقمند هستند میتوانند

عضو کارگاه های گفتگوی ما باشند:

"بازخوانی الگوهای ذهنی زنان"

این کارگاه ها 15 روز یکبار روزهای 4 شنبه ساعت 10 صبح در این آدرس برگزار میشه:

بلوار فردوس غربی،خیابان بهار جنوبی،کوچه وحید غربی،ساختمان مهد کودک ساحل

اولین جلسه این کارگاه که به الگوی ذهنی "خشونت پذیری"اختصاص داشت 4 شنبه 17 بهمن

با 21 عضو برگزار شد و استقبال از این مبحث قابل توجه بود.

جلسات بعدی به ترتیب به موضوعات زیر اختصاص دارد:

"الگوی رفتارهای 2 گانه(زنانه،مردانه)

کهن الگوها(بررسی روانکاوی مکتب یونگ درباره نا خودآگاه جمعی زنان)

برنامه مطالعاتی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 21:20  توسط ماندانا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سالها هر جا و هر زمان در تکاپو بودیم تا ثابت کنیم چقدر خوب هستیم.چقدر تلاش کردیم!.

چه رنجی کشیدیم تا خوب باشیم!.

دوست داشتیم دیگران تاییدمان کنند و به خوب بودنمان شهادت دهند.آه چه تلاش عبثی!

بسیار طول کشید تا فهمیدیم خوب بودن یک مفهوم مجرد است.

باید به خوب بودنمان باور داشته باشیم بی آنکه مانفع خاصی برایمان داشته باشد یا برای جلب رضایت

دیگران باشد. نباید خوب بودنمان از ترس بد بودن میلرزید.

ما میخواستیم خوب باشیم چون به خوب بودن ایمان داشتیم و این کافی بود.

اما کم کم ماجرا از اینهم فراتر رفت.ما حتی حاضریم به همه بگوییم بد هستیم. چرا که دیگر هیچ مفهومی مانند گذشته دست خورده باقی نمانده .

اینروزها هر کس بد است خیلی هم خوب است.

اینروزها اگر کسی ما را بد،سوسول،خراب،معلوم الحال،... خطاب کند ما نمی رنجیم. مگر بد بودن چه عیبی دارد؟

اینروزها آدمهای بد شریف تر،صادق تر و آزاده تر ازآدمهای خوب زندگی میکنند و بد بودنشان مایه آرامش دیگران است.

پس ما بد هستیم تا خوب نباشیم ،نه برای اینکه بد بودن خوب است بلکه برای اینکه اینروزها خوب بودن بد است.


نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
پیوندها
مخالف شکار و شکارچی - عبدالرضا باقری
کمیسیون زنان دفتر تحکیم وحدت
یکی دیگه
دفتر ما
انجمن حمایت از حقوق کودکان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان